يكي از صحنه هايي كه با لادن حيدري داريم براي گرفتن دوربين مخفي وارد مترو مي شيم!

روزهایی بود که ديدن زنان دستفروش در مترو برایم چنان عادی شده بود، که اگر چند فروشنده با هم داد می زدند؛ روسری، لباس و... سرم را از روی کتاب بلند نمی کردم.

یادم می آید در یکی از بعدازظهرهای مزخرف پاييز كه خيلي ام دلگيراست، تازه نشسته بودم که صدای بلند و پر انرژی دختری جوان توجهم را جلب کرد. دختری تقریبا 23 یا 24 ساله، شیک پوش و با ظاهری آراسته که از درون كيفش شال بیرون می کشید، دانه دانه بر سر می کرد و طرح های آنان را به زنان نشان می داد.

ابتدای واگن ایستاده بود و با صدایی رسا جنس هاي خود را معرفي مي كرد چنان مبهوت حرکاتش شدم که نفهمیدم ایستگاه ها چه طور از پی هم می روند و می آیند. تقریبا نصف شالهاي درون ساکش را فروخت...

تا حالا آدم هاي زيادي را ديده بودم  بعضی ها را فقط چند بار دیده ام اما برخی را هنوز پس ازدو سالي كه از مترو استفاده مي كنم بازهم می بینم. زنانی که مشخص است هزینه ی سنگین زندگی را از این راه تأمین می کنند. به جرات می توانم بگویم تعداد زنان دستفروش از یک سال گذشته چندین برابر شده است. به طوری که یک بار در واگن بانوان مترو کرج چهار فروشنده با هم مشغول بودند و مسافران گیج شده بودند...

تصميم بر اين شده بود كه يك گزارش مخفي بگيريم و ببينيم اين افراد دقيقا چه مي كنند؟ چه مشكللاتي دارند كلا چه جوري است ؟؟؟؟

بگذريم كه چقدر سختي كشيدم اما بالاخره همه چي يه جورايي جور شد ... از پر كردن ساك دستي به اون بزرگي با روزنامه گرفته تا راضي كردن لادن براي داد زدن توي مترو و فروختن جوراب ...!!!

اصل داستان را تعريف نمي كنم، اما لينكش را مي زارم تا هر كي دوست داره بخونه!!!

اينم لينك مطلب كه 3 آذر در همشهري مسافر چاپ شده است البته فرمت اش عكس ها http://i35.tinypic.com/t0i9g3.jpg

اما نكته اي كه شديدا گرانم برام تمام شد ... حرف يكي ديگر از دستفروش ها بود...!

ظاهر آراسته اي نداشت و جنس هاي عجيبي مي فروخت ... وقتي فهميد معصومه ابوالحسني داره ازش عكس مي گيره چاقو رو بيرون كشيد و رفت طرفش...!

باورم نمي شد ....

اما يه چيز جالب تر اين بود كه مي گفت مامور .......... پسر خالمه يا همين الان پاك مي كني يا هرچي ديدي از چشم خودت ديدي، من فقير نيستم كه اينجوري ميكني دارم كاسبي مي كنم از .... روسپي گري كه بهتره!!!!!!!!!!!!

يا بايد با حرف اش جلو مي رفتم و طرف اون را مي گرفتم، يا بايد لو مي دادم كه من هم خودم يه خبرنگارم كه لباس دسفروشي به تنم كردم و داد مي زنم:

 جوراب دارم زير قيمت بازار!!!!!!!!!!

 

پ.ن:

ببخشيد معمولا عادت ندارم زياد و طولاني بنويسم اما اين يكي نمي شد واقعا!

بايد از ميثم زمان آبادي (سردبير همشهري مسافر) يه دنيا تشكر كنم كه اين فرصت را به من داد و اطمينان كرد

خانو ابوالحسني و حيدري( لادن جونم) هم خيلي كمك كردند ميشه گفت بدون اين دو نفر اصلا اين كار پيش نمي رفت...!

اما يه توصيه : 

 براي يكبارم كه شده بخون و بدون دورو برت چي مي گذره !