جنسِ واقعی

باران و چای خوش رنگ و تازه دم و آرامش روز تعطیل با آن شکلات مغز فندوقی...

نرگس های خوش عطر  پشت پنجره که بویش پیچیده در خانه؛

روی مبل راحتی خانه اش نشسته‌ام و به خودم یادآوری می‌کنم، که چه حال خوبی دارم.

آدم حال خودش را نمی‌تواند بخرد.

کاش می‌شد حال را پس‌انداز کرد.

این حال من، با این همه ریزش مدام، کماکان حال خوبیست.

حالم از جنس حال است...


پ.ن:

گاهی این دنیا مثه ما با خودش مساله داره/ میون زمین و آفتاب (...) ابر تیرگی میاره/رنگ دریا بر می گرده از هوای تلخ و تیره/ همه ی چلچله ها رو وحشت خزون می گیره/گل من گلایه کم کن ابر غصه ابدی نیست/بذار آسمون بباره گریه هم چیز بدی نیست

شنیدن این آهنگ توی این هوای برفی امشب؛ جنس حالمان را ابدی کرد....



نگاهش معجزه می کند !

نگاهم که می کند ؛ تمام وجودم داغ می شود

چشمانم برق می زند

دلم گرم می شوم

کارها آسان می شود

مزه ها شیرین

و خوبی ها بزرگ

و بدی ها کوچک

همه چیز زیبا تر می شود ...

خدا رو شکر

خدا را شـــکر

به خاطر همه حرف های مشترکی که با تــــو دارم ...

تمام حرف هایی که باعث می شود نا خودآگاه لبخند بزنم 

فرقی نمی کند عروس دریایی؛ انار سرخ و دون شده ؛ گلدان آلورا باشد یا بستنی قیفی، در هوای سرد

هر بار که تو را می بینم؛ عشق معنای تازه تری پیدا خواهد کرد ...


پ.ن:

تو انتهای تمام مسیر هایی هستی

 که من هنوز آغازشان هم، نکرده ام

کاملیا