سی سالگی خیلی فرق دارد !
و حالا من در سی سالگی نه ازدواج کردم، نه یک شرکت بزرگ تبلیغاتی دارم و فقط توانستم به 4 کشور سفر کنم اما حریم رابطه هایم فرق کرده، دوستان صمیمی ام کمتر از انگشتان یک دست شدند و می دانم که قرار نیست دوستان دوست داشتنی ما تا ابد برایمان باقی بمانند.
حالا می دانم که عاشق شدن آسون ترین و لذت بخش ترین کار دنیا است و اصلا و ابدا ترسناک و دست و پا گیر نیست، شما یا طرف مقابلتان ممکن است یکروز نخواهید آن رابطه را ادامه دهید و باور کنید که شما مسئول تصمیمات اون و ناراحتی، غم، افسوس یا هر چیز منفی و مثبت دیگری نیستید شما مسئول پاسخ هایی هستید که باید به خودتان در آینه بدهید و ببینید آیا واقعا از خودتان راضی هستید یا نه؟ حالا من در زمینه تبلیغات توانستم مشتری ها و البته بهتر است بگویم دوستان خوب و ماندگاری پیدا کنم و اسم و رسم خوبی داشته باشم؛ مطمئن شدم بیشتر مشاور خوبی هستم تا یک مدیر. برنامه ام در مورد سفر به کشورهای دیگه تغییری نکرده هنوز هم می خواهم به آنها سفر کنم اما متوجه شدم ایران پر است از جاهایی که حتی اسمش هم تا قبل از این به گوشم نخورده بود و آنقدر زیبا که فکر می کنم تمام اخر هفته ها و تعطیلی های ده سال دیگر هم برای دیدنشان کم است.
حالا فهمیدم چاق یا لاغر بودن خیلی مهم نیست، لباس های تکراری آنقدر هم زشت نیستند، و لزومی ندارد به ماکارون اکلر و شیرینی موز و فندوق کافه ویونا به خاطر کالری بالا نه بگم !! حالا غذاهای بهتر وسالم تری می خورم و البته پذیرفتم که خوردن بادمجان با تمام علاقه ای که بهش دارم باعث می شه که چند روزی دچار مشکل سینوس بشم...
این روزها به آینده خیلی دور و گنگ فکر نمی کنم و باور دارم که راضی کردن تمام آدم ها اشتباه است و از همه جانداران و بی جانان جهان، مهم تر خودم هستم و هرگز هیچ شخص دیگری قادر نخواهد بود زخم های روح و جان من رو، همانند خودم درمان کند.
و دیگه مثل قدیم نگران تغییر تصورات شما در مورد خودم بعد از خوندن این متن نیستم
بلاگ من مثل شبکه های تلویزیونی می مونه که هر کانال بزنی یه چی می گه: