دارم يه داستان جديد مي نويسم 
اما توش يه شخصيتي هست كه نمي دونم چقدر هست !
مردي در جواني جانش را از دست داده ...
سر مزارش زني با لباسي زيبا در ميان مردم در حال زاري است و فرزندان آن مرد را در آغوش گرفته
ولي آن طرف تر جايي كه ديد خوبي به مزار آن مرد نيست زني است كه سالهاست معشوقه اين مرد است ...

نمي دانم كدامشان اندوه و درد بيشتري دارند؟

زنش در آسودگي و درمياني از جمع آشنايان سوگواري مي كند اما گوشه چشمش حواسش به آن زن است، اورا سالهاست كه مي شناسند اما نمي تواند حرفي به لب بياورد

و اما معشوقه آن مرد در گوشه اي ديگر تنها سوگواري مي كند حق اظهار نظري ندارد حتي نتوانسته براي آخرين بار صورت عشقش را ببيند و خوب مي داند كه جايش آنجا نيست ...


واقعا كدامشان اندوه بيشتري دارند؟ سهم كداميك بيشتر از ديگري است ؟