تمام تلاشم را می کردم اشکم، نریزد؛ بغض داشت خفه ام می کرد

چشم های مهربانش مثل همیشه برق می زد؛ با لبخند گفت:« خب چرا گریه نمی کنی؟ نکنه فکر می کنی زشته یا نقط ضعفه؟»

سرم را به علامت تایید تکان دادم.

کنارم آمد؛ بغلم کرد؛ دستی روی سرم کشید و با همان لبخند آرامش بخش همیشگی اش گفت :«من همیشه بهترین تصمیم هامو بعد از گریه کردن هام گرفتم؛ باور کن؛ کافیه هر وقت راهی برای ادامه نداشتی گریه کنی؛ تازه بعدش متوجه می شی که  چقدر بهتر می تونی در مورد اون موضوع تصمیم بگیری؛ انگاری گریه ها باعث می شن تمام گرد وخاک های ذهنت پاک بشن تا بهترین تصمیم رو بگیری...»

گریه کردم ؛ چقدر مزه داد این اشک ها توی آغوش بهترین مادر دنیا ...« گریه ها باعث می شن راه ذهن آدم باز شه ...  ایمان بیاوریم به قدرت اشک های زنانه ...»