مگر می شود... 

حتما باید چنین مختصاتی با با تمام ریزکاری هایش بر روی زمین وجود داشته باشد

باید جایی باشد که صدای نجوای باران و چوب های هیزم شده در آتش به گوش برسد

یک صندلی ننویی باشد، یک لیوان بزرگ، چای داغ دارچینی، صدایی مشابه به موسیقی این وبلاگ از راه دور و پـــــــــــاییـــــــز

همه چیز باید پاییزی باشد، درختان روبرویم باید کمی رنگ عوض کرده باشند و آسمان زودتر از همیشه تاریک شود

آن وقت باید یکی باشد که دست پر محبتش یک پتوی یکنفره روی دوشت بیاندازد، پیشانی ات را ببوسد

و برود  آن سو تر درون آتش چند سیب زمینی بیاندازد و منتظر بماند تا خوب کباب شودند و در همین حین هر چند وقت یکبار به سویت برگردد، لیخند یا چشمک بزند

و وقتی سیب زمینی های ذغالی حاضر شدند آنها را در بیاورد به سویت بیاید

 و یاد آور شود جمعه آنقدر ها هم که فکر می کنی

 تلخ و دوست نداشتنی نیست !!

باید آدمی با چنین مختصاتی گوشه از این زمین باشد ....

Cc