قبل از هر چی باید بگم برای نوشتن این پست جانم درامده ؛ بیش از 20 روز هست که میخوام از تجربه ای فوق العاده گزارشی بنوسیم؛ تجربه ای که اگر یکبار به دست بیاد برای همه عمر کافی است ... هر بار که خواستم بنویسم فکر کردم چطور کلمات را کنار هم بچینم که در کوتاه ترین حالت ممکن بهترین تصویر را بسازد و در نهایت تصمیم گرفتم بدون توجه به هیچ موضوعی فقط آن را بنویسم؛ پیشاپیش امیدوارم این مطلب بلند خیلی بی حوصله تون نکنه.
اول از همه بیاد صادق باشیم ،به این سوال ها تو ذهن خودتون جواب بدید.
 تا حالا از شغلی اخراج شدید که بعدش به شدت احساس پوچی کنید؟ همیشه تو رابطه تون،طرف می زاره می ره ؟ هیچ وقت نتوستید رابطه خوبی با والدین تون داشته باشید؟ مرگ عزیزی شما رو از پا در آورده؟ خسته شدین از ضربه خوردن؟ دیگه شاد نیستن و نمی تونین مثه قدیما خودتون رو گول بزنین؟ زیادی مشروب می خورین یا از هرگونه مواد مخدر محرک استفاده می کنید، تا چند دقیقه ای بیخیال این دنیا شوید؟ همیشه شما کوتاه می یاد؟ دوستاتون توغم هاشون شما رو بیشتر یاد می کنن؟ می تونید توی آینه زل بزنید به چشم هاتون و خودتون رو بابت هیچ اتفاقی مقصر ندونید؟
اگر جواب هر کدوم از این سوال ها بله است ؛ یه جایی تو بچگی یا نوجوانی به قدر کافی دیده نشدید... ( از طرف خودتون، خانواده یا حتی دوستاتون )
منم مثه بیشتر ادم ها جواب به بعضی از این سوال ها بله بود... اما هیچ وقت نمی دونستم ... تا این که کلاس های تحلیل رو شروع کردم رفته بودم واسه ریکاوری بعد از رابطه؛ اما تبدیل شد به جلسه های تو در توی شناخت من فارغ از هر شخص دیگه و این سرآغاز سفری عجیب بود به درون خودم به جایی که حالا از هر جای دیگه بیشتر برام دوست داشتنی و امن است.
ماجرا این سفر درونی با پوستر کارگاهی سه روزه شروع شد که به پیشنهاد تحلیل گرم به آن دعوت شدم روی پوستر کارگاه نوشته بود « روز باید قراری گذاشت و با خود آشنا شد» همین جمله برای کنجکاوی های من کفایت می کرد.
روز چهارشنبه سفر را به سمت منطقه ای خوش آب و هوا به نام #رودافشان با همسفرانی  متفاوت چه از نظر سن و سال که رنجی بین 16 تا 62 سال داشت و چه از نظر اعتقادی آغاز کردیم تنها نکته مشترک تمام این آدم ها این بود که می خواستند خودشان را پیدا کنند ، هر کدام درست جایی که باید بیشترین توجه را به خودشان جلب می کردند ، ناکام مانده و بدون حل مساله در آن را بسته و به گوشه ای از انبار ذهن شان پرتاب کرده بودند.

اگر قرار باشد از تک تک جزئیات سفر برایتان بگم واقعا طولانی می شود اما همین را بگویم که از همان ساعات ابتدایی سفر بدون انکه بدونیم دکتر علیرضا عابدین، چه قصد و برنامه ای برای هر یک از ما دارد وارد بازی شدیم.
همه چی با یاد آوری خاطرات ریزی شروع شد که سال ها از گوشه ذهنم دور بود ، خانه ای که در آن بزرگ شدم، جاهایی که دوست داشتم باشم و نبودم ، جاهایی که دوست نداشتم باشم ، اما بودم، چیزهایی که باید برای انها تشویق می شدم و نشدم و برعکس ، حس هایی که باید دیده می شد و نشد و برعکس .... چیزهایی که یادآوری برخی از آنها عین کندن پوست خشک شده روی زخم هم می تونست لذت بخش باشد و هم بسیار دردناک ...


این یادآوری ها تا جایی جلو رفت که همه لحظه لحظه های خوشی و ناخوشی کودکی و نوجوانی عین یک فیلم سینمایی توی این سه روز و تا همین لحظه هر روز برام پخش می شود. تازه آنجا فهمیدم که چقدر در سال هایی دور ، کودکی را در خودم خفه کردم که لیاقت خیلی بیشتری داشت، اگر ادعای در مورد من به عنوان زنی قوی وجود دارد مدیون آن کودکی است که برای رشد من با همه دنیا جنگید و من دقیقا جاهایی که باید بیشتر از همه به او اهمیت می دادم نگران دیگران بودم، رها نشوم ، دور نیفتم، انکار نشوم، طرد نشوم و از همه بدتر نکند دیگران ناراحت شوند...
کودکی که سرخوش بود، شاد بود و از همه مهمتر به من باور و ایمان داشت و من با تصور اینکه او ضعیف و شکننده است با بی اعتمادی کامل حتی از توی خاطرات دورمم او را پاک کرده بودم.
کودک درون من اینقدر از من دور بود که وقتی به کمک دکتر و همکارای تحلیل گر خوب ایشان (خانم ها صاحلی و فلسفی) با خودم آشتی کردم و از ته گنجه خاک گرفته و تار عنکبوت بسته بیرونش آوردم ؛ ساعت ها گریه کردم... و به خودم قول دادم که دیگه هرگز برای هیچکس و هیچ چیز او را تنها نگذارم ...
در طول سفر بارها با روش های جالب و عملی با درونم صحبت می کردم، از نوشتن، کاردستی،نمایش، گفت و گو ، کلاژ و حتی بادبادک هوا کردن و شنیدن موسیقی...
و حالا نتیجه این سفر این شده که من بیشتر برای خودم وقت می گذارم، سفر می رم، پول هایم را برای خرید خانه بزرگ تر، ماشین به روز تر، ویلای خاص تر ، لباس های مارک پس انداز نمی کنم و از صبح تا شب هزار جا کار نمی کنم تا بتوانم خرج این ها را دربیارم.
حالا من همچنان سخت کار می کنم اما بیشتر کافه گردی می کنم، بیشتر دوستان نزدیک را می بینم، برای گوش دادن آدم ها وقت بیشتری می گذارم، بیشتر از همه عمرم سفر رفتم، عمیق تر نفس می کشم و از همه مهمتر بیشتر از همه از خودم لذت می برم، با صدای بلند تری می خندم و دیگر برایم مهم نیست آدم ها تا چه حد می توانن از من متنفر باشن و ممکن است روزی فقط خودم بمانم و خودم ... حالامی دانم که برای فتح این دنیا خودم به قدر کافی ، کافی هستم.
این ها که گفتم هیچکدام شعار نبود و اگر کمی مرا بشناسید حتما در این چند وقته متوجه این تغییرات شدید
و من الله توفیق ...

 پ.ن: 
اولین بار است در این وبلاگ اینقدر بلند نوشتم