تبليغاتX
سخناني از بازترين پنجره شهر قشنگ

در مــن

کسی هست  که می خنـــدد ، چشمـک می زند، با اشتیاق دست هایش را به دور من حریـــم می کند.


اما  در تـــــو

آیا کسی هست؟ چانه اش را به دست های زیر آن تکیه دهد ،عاشقانه نگاهت کند و بتواند در حریم دست هایت بمیرد؟


**کاملیا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 14:44  توسط كامليا مافي  | 

آخر تو چه می دانی چه لذتی نهفته در این پیامک صبحگاهی ....


« دو تا چشم سیــــاه داری// دو تا موی رهـــــا داری

تو اون چـــشات چیـــا داری//بــلا داری بـــــلا داری

صف عشـــاق بدبختـــو //از اینـــجا تا کجــــا داری »


ساختی اولین روز زمستانی امسال منو مهربان


پ.ن:

1.دلم نیومد این اصل آهنگ و تنها گوش بدم ... 

2.این پیامک از طرف شخصی ارسال شد که به ذهن هیچکدامتان خطور نمی کند!

3. در ضمن از اینکه تا این حد روی کنجکاویتان پا نهاده و در ادامه از بنده مرتبا سوال نمی کنید که چه کسی بود ؛ سپاس گزارم

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 15:9  توسط كامليا مافي  | 


خیلی بده آدم در آستانه 23 سـالگی یکی از آرزوهاش این باشه که

پشت خط تلفن بگه :« 118 بفرماییـــــد؛... نه ثبت نشده »

یا آرزوش این باشه که

شهردار بـشه و شهر رو صــورتــی کنه ؟

یا هنوزم عاشق کیک کفش دوزکی باشه ؟

خیلی بده ؟


کاملیا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 17:52  توسط كامليا مافي  | 

دلــم می خواهد

همیشه برایت تنگ باشد

حتی اگر کنارم باشی

یا اینکه بروی تا دور

دلم می خواهد

باز هم بی تاب باشم

وقتی بد اخلاقی و نگاهم نمی کنی

باز هم دوستت داشته باشم

دلم می خواد

دست خودم که نیست

دلم می خواهد...


پ.ن:

بدون نگاه به گذشته یا آینده ؛ دلم می خواهد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 16:13  توسط كامليا مافي  | 


کودکــــی خورد زمین ...

                              گریه نکرد

دانش آموزی خط کش خورد

                              آه نگفت

نوجوانی تیمـش باخت

                              با رقیبش دست داد

و جوانی عاشــــق شد

                              بارها بی صدا در خود شکست


کاش از آغاز لنگان لنگان پی آغوش مادر می رفت و زاری می کرد ... .


کاش از آغاز آنقدر « تو دار » نبود...!


**کـــاملیا


پ.ن :

1. این داستان خیلی آشناست!

2. سطان عاشق شدی؟ - می سوزونتت ها!

3. می دونم که می یای و می خونی


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 9:55  توسط كامليا مافي  | 

 

هنـــوز هم ایمان دارم 

                          زمانی می شود

جمعه ها با شادی و خوشحال پیوند بخورد

          و هرگز

دلم کوچکم پس از آن دیگـــر نگیرد ...

 

پ.ن:

ایمان دارم به فصل سرد و معجزاتش !

اسپیشیال تنکس فور رلینکاس فادر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 17:50  توسط كامليا مافي  | 

 

ما 4 نفر هستیم

جمعا 16 دست و پا داریم

8 چشم

4 دهان و از همه مهمتر یـــک دل

***

چشماهایمان را می بندیم

 بی خیال روزگار با دست و پایمان می رقصیم ؛

 با دهان هایمان می خوانیم و می خندیـــــم

***

ما چهار نفر هســتیم

چهارداستان

یک دل عاشـــــق وهیچ دلیل

 

پ.ن:

نبودم چند روزی ،هستم  از امروز ... مرسی که سر می زدید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 15:16  توسط كامليا مافي  | 

 

من تصمیم گرفتم (تصمیم کبری)، می خواهم از امروز آدم شادی باشم ...

می دانم، روزهایی هست که دیوانه وار با خودشان حجم زیادی از خاطره ها،دلتنگی و بی تابی را بیاورند

اما من ترجیح می دهم این روزها بیایند

من را زیرو رو و بی تابـــ کنند،اشکم را در بیاورند ؛

من که دیگر قصد جنگ با آن ها ندارم

بگذار بیاید و بروند، باز هم می گذرد؛ من قول می دهم

مهم این است که فردا روز دیــــگری است  ... .

 

پ.ن:

این تصمیم از روزی شکل گرفت که یکی از دوستانم درست وقتی که بی نهایت بار دلتنگ بودم، گفت :« تـــو دوست داری غمگین باشی وگرنه غم برای همه هست ، یک روز می آید و یک روز می رود...»

راست می گفت ،غم همیشه بی بهانه می آید و اگر بخواهی می رود و می گذرد ...پس من آگاهانه و عامدانه تصمیم گرفتم که شاد باشم ...

کاملیا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 2:31  توسط كامليا مافي  | 

 

- می دونی عا- ش- ق- تم{عاشفتم}چند بخشه؟

4 بخشه؛ یعنی با کا – م –لی- ا{کاملیا}هم بشخه ....

 

سکوتِ عاشقی و بعد لبخند ...

 

خاطرات واقعا درد، اشک وغم دارند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 5:22  توسط كامليا مافي  | 

 

حضور بعضی ها در زندگی

آنقدر نزدیک و ناگهانی است

که گاهی فکر می کنی

اصلا نبوده اند و نیستند...

انگار خیلی یهویــــی

از پشت سرت ؛ از کنار گردن و لاله گوش ات  

به صورتت می چسبند و می روند

مثل بوسه ناگهانی کوچک

که نمی دانی کی آمد

و کی رفت

اما می دانی که آمده

و مطمئنی که می خواهد برود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 5:39  توسط كامليا مافي  |